به یاد سید علی....

زیارتی رو تا وسط که رفتیم سر یه کوچه از این خونه سه بر ها که تو کاشون زیاد بود.وقتی 

رفتیم بالا سجاد معرفی کرد.تنها نبود .خونه مجردی بدون لاشخور که معنا نداره مخصوصا 

این متاع.نشستیم با ترازوش داشت وزن میکرد .انگار داشت آنچه کاشته بود و با وسواس 

معامله میکرد.وقتی فارغ از سوت و گرم اومد و پیشم نشست گفت سجاد میگه اسهال 

شعر داری ؟!برای بند آوردن اسهال خوبه ها...

گفتم چرا بند بیارمش سید؟

نشست سیگاری روشن کرد و یکی از شعرهاشو برام خوند خیلی زلال و صاف ...

بعدش دو ساعتی با هم گپ زدیم 

حدود ساعت یک که می خواستم بگم خداحافظ گفت یه جا نمی تونی این همه

احساس و تحمل کنی بهش میرسی.مواظب باش

 

سدی شدن

بر بهمن حواس و سیل احساس

اینجا قفل به اندازه شعر فراوان

برای بعضی دین چو تریاک

برای برخی تریاک چو دین

بر صفحه این خاک 

باید ذبح شوی

خواسته و نا خواسته

/ 0 نظر / 17 بازدید